برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
بار دیگر رفتن از ایران کبوترهای زیبا .فداکارهای بی همتا ...کشورم اشک الود شده .. داغ دیده شده ..سوختن خاکستر شدن ... بی پیکر .. بی قبر شدن ...خدا نشنید ناله ها را ؟؟ صدای مادران را ؟؟ اشکهای دختران .. پسران .. همسران را ...همه در خواب بودن ... کبوترها پر کشیدن ....دریا تو دیگر چرا ؟؟ اب بودی .. اتش شدی .. فرو بردی با خودت بزرگ مردان وطنم را ؟؟اقیانوس ارام .... اسمت اشتباه است !!!چگونه تحمل کنیم این همه درد را ... اسایش ارامش کجاست ؟؟؟کبوترهای اسمانی">اسمانی ... اسمانی شدن تان مبارک .....
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
سلام به همگی .. امیدوارم دیشب شب خوبی براتون بوده باشه .... جای همگی خالی دیشب به ما هم خوش گذشت ... از ساعت ۶ تا ساعت ۱۰ خونه بابابزرگم بودیم ... ساعت ۱۰ عموها با همسران فرزندان تشریف بردن .. نمیدونم کی این وسط وسایل دبه گندم خالی کرد برد ... این قسمت از دست دادم .. خونه بابا بزرگم خالی شد .. من موندم ... عزیز اقاجون بابا مامانم .. مظلوم ها .... عزیز اقاجون داروشون خوردن .. اونم ژلفین... بعد با پدر عزیز شروع کردم کل کل کردن .. گفتم اینا رفتن جایی پارتی .. گفت نه رفتن خونه بخوابن قرار بود به جشن بگیرن اما دیگه نگرفتن !!!! منم عکس دبه گندم نشون دادم تعجب کرد !!! ... اخرش قبول کرد بریم ادرسی که دارم ... .. گفتم اوکی به شرطی که عزیز اقاجون هم بیان .. ساعت یک ربع به ۱۱ ... حرکت کردیم ... رسیدیم دم در ویلا بارون میبارید ... از جلوی در ورودی رقص نور مشخص بود .... از دم در ویلا تا داخل خونه ۱۰ دقیقه راه بود چون خیلی حیاطش بزرگ بود ... ایفون تصویری زدم ... عموم گفت تووووو اینجا چیکار میکنی .. داد زدم در باز کن خبر اوردم مهمممم ... تند در باز کرد ... به بابام گفتم ماشین پارک کن عزیز اقاجون بیار .. دوربین موبایل روشن کردم . دویدم طرف در ورودی خونه .. در راز کردن دوربین حالا روشنه ... اوه چه خبر بود . ابازل اوباش جشن گرفته بودن ... عموم گفت فضول اینجا چیکار میکنی ...
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی